محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1011
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ص 760 س 14 : ص و صب : پس هرمزد آن موبد بزرگ را گفت تو نيز چيزى بگوى . موبد گفت ( موبد گفت - چنين است در نسخه ) از اين همه دشمنان ملك ترك بدتر است از اين دشمنان اما ملك روم حق با تو صلح كند ، اما اين عرب كه از آن باديه آمدند ، مردمانى درويشاند و از قحط بدين جاى افتيدن . ايشان را خواسته و طعام فرست تا باز گردند ، و امّا مردمان خزر مردمانى دزداند ، بدان آمدند تا چيزى بدزدند . كنون بسيارى غنيمت به دست آوردند . نامه كن به كارداران تا همه آهنگ ايشان كنند تا ايشان از بيم خواسته بگريزند ، و تو به سپاه حرب ترك كن كه ترا از او بتر دشمن نيست يا تو بر او سپاهسالارى فرست جلد . هرمزد گفت : احسنت ، نيكو تدبيرى كردى . پس هم چنان كرد كه موبد گفت تا همه را بازگردانيد . پس مهتران را گفت بگوييد تا حرب ترك را كه شايد ؟ همه گفتند جز بهرام چوبين كس نشايد ، و اصل بهرام از رى بود ، و از ملكزادگان بود ، و اندران زمانه هيچ كس از او مردتر نبود و به گونه سياه چرده بود و به بالا دراز و خشك بود ، از بهر آن او را چوبين خواندندى . و الله اعلم بالصواب . ص 764 عنوان : صب : خبر بهرام چوبين و رفتنش به حرب سابهء ترك . ص : خبر بهرام چوبين با هرمزد و فرستادن هرمزد او را به كارزار ساوه ملك ترك . فا : حديث بهرام چوبين با هرمز و ساوه ملك ترك . س 1 : فا : پس چون هرمز خبر لشكر خزران بشنيد و از مردى بهرام بر رسيد ، كس فرستاد و او را به درگاه خواند . چون بهرام چوبين بيامد هرمز او را گفت بدان و آگاه باش كه خاقان تا حدّ ما برسيد ، و ما اندر بلاى ساوه شاهيم و او حق خويشى ما نمىشناسد و سپاه آورده است و شهرهاى ما گرفته و ولايت بر ما تباه مىدارد ، و ما را كسى همى بايد كه با او كارزار كند تا من او را به مردان و سلاح و آنچه به كار آيد دستگاه و پايگاه دهم ، و من از مردى و شايستگى تو بدين كار شنيدم . هر چه ببايد خواستن بخواه و بساز تا به روى و آن شغل را كفايت كنى . بهرام به سخن آمد و گفت من رهى و فرمانبردارم . هرمز او را بنواخت و گفتش كه ترا دست گشاده كردم . اندر خزينهء ما و سپاه هر چند خواهى بردار و بگزين ، و هر شهرى كه بگشايى آنِ تست . بهرام را از آن شادى آمد و بيرون آمد و دوازده هزار مرد بگزيد از همه لشكر نه جوان و نه پير . و گروهى گويند بيست هزار مرد ، و روزى و سلاحشان بداد . پس هرمز بهرام را گفت چرا سپاه بيشتر نبرى . بهرام گفت : از سپاه بسيار جز ويرانى ولايت نبود . و سپاه را بيشترِ دوازده هزار و كمتر چهارده هزار گزيدهاند مردان حربى . پس بهرام با آن سپاه روى به ساوه شاه نهاد و دويست هزار مرد با دويست پيل مردم خوار با ساوه بردند . و بهرام چوبين بنزديك سپاه وى برسيد و خبر پيلان و آن لشكر بشنيد ، بفرمود تا از روى